ساخت وبلاگ جدید
ساخت وبلاگ جدید و حرفه ای در چند ثانیه

دست در دست پدر ، از خانه خارج می شوم ، در را که می بندم ، نسیم خنکی ، چهره ام را نوازش میکند ، خواب را از سرم بیرون میکند و مرا متوجه محیط پیرامونم میکند.
به سمت مدرسه که راه می افتیم ، با دیدن بچه گربه ای ، چشمانم برق میزند، به این فکر میکنم که کجا زندگی میکند؟ این خودروهایی که با سرعت های دیوانه کننده ، عبور میکنند ، آیا حواسشان به این گربه ی کوچک و بی آزار ، هست یا نه؟
دوقدم از خانه دور میشویم.، صدای ساییدن چیزی بر زمین ، مرا وادار میکند ، با چشم ، به دنبال صاحب صدا باشم، چشمم میخورد به رفتگری که با سعی و تلاش ، زباله های آدم های بی فکر که بر زمین انداخته اند را با جارو جمع میکند و قامت هایی که هر از گاهی برای همان زباله ها ، میشکنند!
سعی میکنم دنیایش را تشخیص دهم ، که اویی که به شدت تلاش میکند اما ذهنش در این جهان نیست ، در کجا سِیر میکند؟!
با "خسته نباشید" پدر ، که رو به رفتگر نارنجی پوش خطاب شده ، چشمانم را از او می‌گیرم ؛ گویی اوهم به خود آمده و کمی گیج اما با لبخند به پدر نگاهی می اندازد و من می‌اندیشم که کلمات ساده ، حتی می‌توانند روز آدمی را بسازند!
چند قدمی که دورتر می‌شویم ، چشمم میخورد به نیازمندی های روی دیوار ،
کسی برای ساختمان خانه اش خدمتکاری میخواهد ، کسی منشی با مشخصات گفته شده ، کسی فروشنده ای برای فرشگاه پوشاک درخواست کرده اما در این بین ، تصویر سگی زیبا را میبینم که از یابنده تقاضا شده با شماره ی زیر تماس‌ بگیرد و دیگری که به دلیل مهاجرت ، وسایل خانه اش را به حراج گذاشته.
و من از ته دل خوشحالم و با خود میگویم ، چه خوب که کسی مهر و محبتی نیاز ندارد ، چه خوب که کسی رفیقی را برای کار کردن در دلش نیاز ندارد و چه خوب که همه ، همدم دارند و کسی در نیازمندی ها ، عشق و محبت و رفیق و مهم تر از همه ، خانواده را ، لیست نکرده!
شخصی تنه ای به من میزند و باعجله رد میشود، بدون حتی لحظه‌ای درنگ و یک عذرخواهی ساده! من اما لبخند میزنم ، بی هیچ گله ای!
آدمهای زیادی را میبینم ، خانمی که لباس رسمی به تن دارد و من بی تردید ، حتم دارم که مقصدش ، محل کارَش است،
و گروهی از کودکان دبستانی که دیگر به مدرسه‌شان رسیده اند.
سعی میکنم دنیای آدمها را بفهمم! میدانم که به تعداد همه ی آدمهای روی کره ی زمین ، دنیایی متفاوت وجود دارد، زندگی هایی که باهم فرق دارند!
دیگر فرصتی نمانده، متونه پدر میشوم که ایستاده و با خنده به من می‌نگرد و با ابرو به مدرسه اشاره میکند که من متوجه نشده‌ام که کِی به آن رسیده ایم و آهِ افسوس‌بارم به هوا می‌روداما پرنده ای کوچک را میبینم که دانه میخورد، لبخند به لبانم راه پیدا میکند، از این همه لطفی که هنوز وجود دارد ، هنوز از بین نرفته و هنوز کسانی هستند که به فکر پرندگان کوچک هم هستند!
وارد مدرسه می‌شوم و در را می‌بندم اما قبل از اینکه کامل بسته شود ، پدر را میبینم که به سمت خانه راه می‌افتد!
همه ی این افکار، در طول همین یکی ، دو کوچه وارد ذهنم شدند و مرا به اندازه ی سالها فاصله ، برای دقایقی از خود و دنیایم دور کردند!

Nikna|نیک‌نا
نیکتا ناصر


داسنها و متنهای نویسنده ی ۱۲ ساله نیکتا ناصر

مشخصات

تبلیغات

محل تبلیغات شما
عکس آقای خامنه ای

برترین جستجو ها

آخرین جستجو ها

بیکاری وبلاگی مدیر سایت پرتال تفریحی دل پاتوق خانه اندیشه کتابخانه عمومی شهید مطهری دهدشت الکتروموتور تکفاز و سه فاز Ghasedeshohada انجمن نیوز